منطقه طلایی مدیریت
Golden situation management=People + Organization + environment
درباره وبلاگ
عظیم جعفری

فوق لیسانس مدیریت مالی حسابرس ارشد مالیات

نويسندگان
۱۳٩٠/٩/٢۱ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : عظیم جعفری

آموزه‌های تجربه شوروی

آشوب برنامه‌ریزی ‌شده

لودویگ فون میزس

مترجم: محسن رنجبر

بخش دوم

در بخش نخست این مقاله که از کتاب «آشوب برنامه‌ریزی‌شده» میزس (1947) بر‌گرفته شده و هفته پیش خواندید، میزس گفت که شیوه تجربی را که علوم طبیعی همه دستاورد‌هایشان را مدیون آن هستند، نمی‌توان در علوم اجتماعی به کار بست و این علوم هرگز با فاکت‌ها، به معنایی که در علوم طبیعی به کار می‌رود، روبه‌رو نیستند.


به گفته او اگر تاریخ می‌توانست چیزی را ثابت کند و به ما بیاموزد، این بود که مالکیت خصوصی بر ابزار‌های تولید، پیش‌شرطی ضروری برای تمدن و رفاه مادی است و هیچ تجربه‌ای نشان نمی‌دهد که نظام اجتماعی دیگری می‌تواند هیچ یک از دستاورد‌های تمدن را فرا‌چنگ بشر آورد. اما در برابر، سوسیالیست‌ها تاکید می‌کنند که کار نظام مالکیت خصوصی تمام شده، دقیقا به این خاطر که نظامی بوده که انسان‌ها در گذشته به کار می‌بسته‌اند. بر پایه نگاه آنها تنها شیوه مجاز برای رد برنامه‌ای ضرورتا انتزاعی و پیشا‌تجربی آن است که با سازماندهی دوباره جامعه بر پایه آن به آزمونش بگذاریم. همچنین خواندیم که ایراد بنیادینی که از عملی بودن سوسیالیسم گرفته شده، به امکان‌نا‌پذیری محاسبه اقتصادی تحت این نظام باز‌می‌گردد. در ادامه، بخش دوم این مقاله را بخوانید.

*********

در ارتباط با این مشکل بنیادین سوسیالیسم یعنی محاسبه اقتصادی، «تجربه» روسیه هیچ فایده‌ای ندارد. شوروی‌ها درون دنیایی عمل می‌کنند که بخش بزرگ‌تری از آن هنوز به اقتصاد بازار سر‌سپرده است. محاسباتی را که بر پایه آن تصمیم‌گیری می‌کنند، بر قیمت‌هایی که در کشور‌های دیگر شکل گرفته‌، استوار می‌کنند. بدون کمک این قیمت‌ها کنش‌هایشان بی‌هدف و بی‌برنامه خواهد بود. تنها تا هنگامی که به این نظام قیمت‌های خارجی رجوع می‌کنند، می توانند محاسبه کنند، حساب‌هایشان را نگاه دارند و برنامه‌هایشان را تدوین کنند. از این لحاظ می‌توان با این گفته نویسندگان مختلف سوسیالیست و کمونیست که سوسیالیسم در تنها یک یا چند کشور سوسیالیسم واقعی نیست، موافق بود.

البته این نویسندگان معنایی کم‌و‌بیش متفاوت را به ادعای خود نسبت می‌دهند. می‌خواهند بگویند که مواهب کامل سوسیالیسم تنها می‌تواند در جامعه سوسیالیستی فرا‌گیر در همه دنیا به دست آید. در برابر، آنهایی که با آموزه‌های علم اقتصاد آشنایند، می‌پذیرند که سوسیالیسم، دقیقا اگر در بخش بزرگی از دنیا پیاده شود، به آشفتگی کامل می‌انجامد.

ایراد مهم دیگری که از سوسیالیسم گرفته شده، این است که در قیاس با کاپیتالیسم، شیوه‌ای کمتر کارآمد برای تولید است و بهره‌وری نیروی کار را کاهش می‌دهد. بر این پایه، استاندارد زندگی توده‌ها در جوامع سوسیالیستی در قیاس با شرایط حاکم تحت کاپیتالیسم پایین است.

شکی نیست که تجربه شوروی این ایراد را رد نکرده است. تنها نکته قطعی درباره حال‌ و‌ روز روسیه تحت نظام شورایی که همه بر سر آن هم‌داستان‌ هستند، این است که استاندارد زندگی توده‌های روس از ایالات متحده آمریکا، کشوری که همه جا سر‌مشق کاپیتالیسم پنداشته می‌شود، بسیار پایین‌تر است. اگر قرار بود که نظام شورایی را یک تجربه بپنداریم، باید می‌گفتیم که این تجربه به روشنی، مهتری کاپیتالیسم و کهتری سوسیالیسم را نشان داده است.

این درست است که هوا‌خواهان سوسیالیسم پایین بودن استاندارد زندگی در روسیه را به شیوه‌ای دیگر تفسیر می‌کنند. از نگاه آنها این شرایط نه در اثر سوسیالیسم که با وجود سوسیالیسم و به خاطر عواملی دیگر پدید آمده است. به عوامل گونا‌گونی همچون فقر روسیه در دوره حکومت تزار‌ها، اثرات ویرانگر جنگ‌ها، دشمنی ادعایی کشور‌های دموکراتیک سرمایه‌داری، خرابکاری ادعایی باز‌مانده‌های آریستو‌کراسی روسیه و بورژوازی کولاک‌ها اشاره می‌کنند. نیازی نیست که به وا‌کاوی در این موضوعات بپردازیم، چه مدعی نیستیم که تجربه‌ای تاریخی می‌تواند به همان شیوه که آزمایشی سر‌نوشت‌ساز می‌تواند گزاره‌ای درباره رخداد‌های طبیعی را تایید یا رد کند، درستی یا نا‌درستی حکمی نظری را نشان دهد.

این نه ناقدان سوسیالیسم، که هوا‌خواهان خشک‌مغز آن هستند که معتقدند «تجربه» شوروی چیزی را درباره آثار سوسیالیسم ثابت می‌کند. اما کاری که واقعا در بررسی حقایق آشکار و چالش‌نا‌پذیر تجربه روسیه انجام می‌دهند، این است که با ترفند‌هایی نا‌روا و قیاس‌هایی مغلطه‌آمیز، این حقایق را کنار می‌گذارند. برای ادامه بحث بیایید تصور کنیم که تفسیر آنها درست است. در این صورت باز هم بیهوده است که ادعا کنیم تجربه شوروی، برتری سوسیالیسم را نشان داده. همه آنچه می‌توان گفت، این است: این واقعیت که استاندارد زندگی توده‌ها در روسیه پایین است، گواه مسلمی را بر این که سوسیالیسم در مرتبه‌ای پایین‌تر از کاپیتالیسم قرار دارد، فرا‌هم نمی‌آورد.

مقایسه‌ای با آزمایش‌هایی که در میدان علوم طبیعی انجام می‌شوند، می‌تواند این بحث را روشن‌تر کند. زیست‌شناسی می‌خواهد غذای به تازگی ثبت‌شده‌ای را آزمایش کند. آن را به خورد چند خوکچه هندی می‌دهد. وزن همه آنها کاهش می‌یابد و دست آخر می‌میرند. آزمایش‌گر اعتقاد دارد که ضعف و مرگ آنها نه به خاطر این غذا، که تنها به خاطر ابتلای تصادفی به ذات‌الریه بوده است. با این همه، مضحک است که ادعا کند که چون این نتیجه نا‌خوشایند را باید به رخداد‌هایی تصادفی نسبت داد و رابطه‌ای علی با شرایط آزمایش ندارند، پس آزمایش او ارزش غذایی این ترکیب تازه را نشان داده. بیشترین چیزی که می‌تواند ادعا کند، این است که نتیجه این آزمایش قطعی نیست و ارزش غذایی ترکیب آزمون‌شده را به چالش نمی‌کشد. می‌تواند بر این نکته انگشت بگذارد که اوضاع به گونه‌ای است که انگار اصلا هیچ آزمایشی انجام نشده. حتی اگر استاندارد زندگی توده‌های روس بسیار بالا‌تر از استاندارد زندگی در کشور‌های کاپیتالیستی بود، دلیلی مسلم بر برتری سوسیالیسم نمی‌شد. می‌توان پذیرفت که این واقعیت چالش‌نا‌پذیر که استاندارد زندگی در روسیه پایین‌تر از غرب کاپیتالیستی است، با قطع و یقین، نازل بودن سوسیالیسم در برابر کاپیتالیسم را نشان نمی‌دهد. اما این که اعلام کنیم که تجربه روسیه، بر‌تری کنترل عمومی بر تولید را نشان داده، چیزی از بلاهت کم ندارد.

این واقعیت هم که ارتش روسیه بعد از این که شکست‌های زیادی خورده بود، دست آخر با استفاده از جنگ‌افزار‌های ساخت بنگاه‌های بزرگ آمریکایی و بخشیده‌شده به آنها از سوی مالیات‌دهندگان آمریکایی توانست این کشور را در پیروزی بر آلمان یاری کند، برتری کمونیسم را نشان نمی‌دهد.

وقتی که نیرو‌هایی انگلیسی مجبور شدند که بد‌اقبالی‌ها و بد‌بیاری‌های گذرایی را در شمال آفریقا متحمل شوند، پروفسور هارولد لاسکی، این رادیکال‌ترین هوا‌خواه سوسیالیسم بی‌درنگ شکست پایانی کاپیتالیسم را اعلام کرد. او به قدر کافی اصولی و ثابت‌قدم نبود که چیرگی آلمان بر اوکراین را شکست نهایی کمونیسم روسی تفسیر کند. همچنین وقتی کشورش [انگلیس] از جنگ پیروز بیرون آمد، محکومیت نظام انگلیسی از سوی خود را پس نگرفت. اگر باید رخداد‌های نظامی را شاهدی بر برتری یک نظام اجتماعی دانست، این نظام آمریکایی و نه نظام روسی است که این رخداد‌ها شاهدی بر برتری‌اش هستند.

هیچ کدام از اتفاقاتی که از سال 1917 به این سو در روسیه رخ داده، با هیچ یک از گزاره‌های منتقدان سوسیالیسم و کمونیسم نا‌ساز‌گاری ندارد. حتی اگر داوری خود را تنها بر نوشته‌های کمونیست‌ها و سمپات‌هایشان استوار کنیم، نمی‌توان ویژگی‌ای را در روز و حال روسیه دید که از نظام اجتماعی و سیاسی شورایی پشتیبانی کند. همه پیشرفت‌های تکنولوژیک دهه‌های گذشته از کشور‌های کاپیتالیستی سر‌چشمه گرفته‌اند. درست است که روس‌ها کوشیده‌اند که از برخی از این نو‌آوری‌ها تقلید کنند. اما همه ملت‌های عقب‌افتاده مشرق‌زمین نیز همین کار را کرده‌اند.

برخی کمونیست‌ها مشتاقند به ما بقبولانند که سر‌کوب سنگدلانه مخالفان و بر‌چیدن ریشه‌ای آزادی اندیشه، بیان و مطبوعات، نشانه‌های ذاتی کنترل عمومی بر کسب‌و‌کار نیست. استدلال می‌کنند که اینها تنها پدیده‌هایی تصادفی در کمونیسم هستند. با این همه این دفاعیه‌پردازان حکومت‌های خود‌کامه توتالیتر نمی‌توانند توضیح دهند که حقوق انسان‌ها چگونه می‌تواند تحت قدرت مطلق دولت حفظ شود.

در کشوری که صاحبان قدرت در آن آزادند که هر کس را که از او بیزارند، به قطب شمال یا به بیابان تبعید کنند و کار سخت را در تمام طول زندگی بر گرده‌اش بگذارند، آزادی اندیشه و آگاهی، دروغ است. خود‌کامه همیشه می‌کوشد که این دست اقدامات مستبدانه را با تظاهر به اینکه انگیزه‌اش تنها ملاحظات مربوط به رفاه عمومی و مصلحت اقتصادی بوده، توجیه کند.

تنها او داور بزرگی است که درباره همه مسائل مربوط به پیاده‌سازی برنامه‌ها تصمیم می‌گیرد. وقتی دولت همه کار‌خانه‌های کاغذ‌سازی، دفاتر چاپ و بنگاه‌های نشر را اداره می‌کند و در مالکیت خود دارد و دست آخر تعیین می‌کند که چه چیزی چاپ شود و چه چیزی نه، آزادی مطبوعات، واهی و پندارین است. اگر دولت صاحب همه کار‌گاه‌های مونتاژ باشد و تعیین کند که این کار‌گاه‌ها باید برای دستیابی به چه هدفی به کار روند، حق مونتاژ پوچ و بیهوده است. داستان همه آزادی‌های دیگر نیز همین است. تروتسکی در یکی از گفته‌های درخشانش، البته تروتسکی تبعیدی تحت تعقیب و نه فرمانده سنگدل ارتش سرخ، اوضاع را واقع‌بینانه می‌بیند و می‌گوید: «در کشوری که تنها کار‌فرما دولت است، مخالفت یعنی مرگ در اثر گرسنگی. این اصل قدیمی که کسی که کار نمی‌کند، نباید بخورد، جای خود را به اصلی تازه داده: کسی که فرمان نمی‌برد، نباید بخورد». این اعتراف بحث ما را به پایان می‌برد.

آنچه تجربه شوروی نشان می‌دهد، استاندارد زندگی بسیار پایین توده‌ها و استبداد دیکتاتوری نا‌محدود است. دفاعیه‌پردازان کمونیسم این حقایق آشکار را به عنوان تنها یک تصادف توضیح می‌دهند. می‌گویند که این واقعیت‌ها ثمره کمونیسم نیستند، بلکه با وجود کمونیسم رخ داده‌اند. اما حتی اگر این توجیهات را محض ادامه بحث می‌پذیرفتیم، کاملا بی‌معنا و چرند بود که معتقد باشیم که «تجربه» شوروی، چیزی را در دفاع از کمونیسم و سوسیالیسم نشان داده است.

منبع : دنیای اقتصاد



موضوع مطلب : اندیشه اقتصاد
موضوعات
RSS Feed
جزوات کنکور کارشناسي ارشد مديريت