منطقه طلایی مدیریت
Golden situation management=People + Organization + environment
درباره وبلاگ
عظیم جعفری

فوق لیسانس مدیریت مالی حسابرس ارشد مالیات

نويسندگان

تمایز سوسیالیسم و کمونیسم چگونه پدیدار شد؟

آشفتگی برنامه‌ریزی‌شده

لودویگ فون میزس*

مترجم: محسن رنجبر

منبع: کاپیتالیسم مگزین

لنین به چیرگی بر روسیه قانع نشد. باور راسخ داشت که سرنوشت او این است که همه کشور‌ها و نه تنها روسیه را با سوسیالیسم رستگار کند. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، نام رسمی‌ای که برای دولت خود بر‌گزید، هیچ اشاره‌ای به روسیه نداشت.

این دولت در حکم هسته‌ای برای یک حکومت جهانی طراحی شده بود. این باور به طور ضمنی وجود داشت که همه رفقای خارجی علی‌القاعده به این دولت وفا‌دارند و همه بورژوا‌های خارجی که جسارت مقابله با آن را به خود می‌دهند، خیانت بزرگی را مرتکب می‌شوند و سزاوار اعدام هستند. لنین به هیچ رو تردید نداشت که همه کشور‌های غربی در آستانه انقلاب بزرگ نهایی هستند و هر روز خروش مردم در این کشور‌ها و وقوع انقلاب را انتظار می‌کشید.


در باور لنین تنها یک گروه در اروپا وجود داشت که هر چند بی هیچ امیدی به موفقیت، می‌توانست برای پیشگیری از خروش انقلابی تلاش کند: اعضای فاسد و گمراه اینتلجنسیا(1) که رهبری احزاب سوسیالیست را به زور از آن خود کرده بود. لنین از مدت‌ها پیش، از این افراد به خاطر اعتیاد‌شان به رویه پارلمانی و بی‌میلی‌شان به تایید آرزو‌های دیکتاتورمآبانه او نفرت داشت. از اعضای اینتلجنسیا خشمگین بود، چون آنها را به تنهایی مسوول پشتیبانی احزاب سوسیالیست از فعالیت‌های جنگی کشور‌هایشان می‌دانست. لنین از همان دوره تبعید خود به سوییس که در سال 1917 پایان یافت، احزاب سوسیالیستی اروپا را به دو گروه تقسیم کرده بود. حال حزب جدیدی را به نام انترناسیونال سوم به راه انداخت که به همان شیوه دیکتاتور‌مآبانه‌ای که بلشویست‌های روس را رهبری کرده بود، کنترلش می‌کرد. نام حزب کمونیست را برای این حزب جدید بر‌گزید. کمونیست‌ها باید تا هنگام مرگ با احزاب سوسیالیست مختلف اروپا، این «خائنان جامعه» می‌جنگیدند و صحنه را برای بر‌چیدن بی‌درنگ بورژوازی و دستیابی کار‌گران مسلح به قدرت می‌چیدند. لنین میان سوسیالیسم و کمونیسم به مثابه دو نظام اجتماعی گوناگون، تفاوتی قائل نشد. هدفی که در سر داشت، کمونیسم به مثابه نظامی در برابر سوسیالیسم نبود. نام رسمی دولت شوروی، اتحاد جماهیر سوسیالیستی (و نه کمونیستی) شوروی است. از این لحاظ نمی‌خواست ترمینولوژی سنتی‌ای را که این دو واژه در آن معنایی یکسان داشتند، تغییر دهد. صرفا پیروان خود، یعنی تنها پشتیبانان راسخ و راستین اصول انقلابی مارکسیسم ارتدوکس را کمونیست و شیوه‌های تاکتیکی‌شان را کمونیسم می‌خواند، چون می‌خواست میان آنها و رهبران ظالم سوسیال ‌دموکراتی چون کانتسکی و آلبرت توماس، این «مزدوران غدار بهره‌کشان سرمایه‌دار» فرق بگذارد. تاکید می‌کرد که این خائنین آرزوی حفظ کاپیتالیسم را در سر دارند و سوسیالیست‌هایی واقعی نیستند. تنها مارکسیست‌های واقعی آنهایی‌اند که نام سوسیالیست‌ها را که به گونه‌ای چاره‌نا‌پذیر بد‌نام و بی‌آبرو شده‌اند، کنار می‌گذارند.

به این ترتیب تمایز میان کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها پدیدار شد. آن دسته از مارکسیست‌هایی که دست از مقاومت در برابر دیکتاتور حاکم در مسکو نکشیدند، خود را سوسیال‌دموکرات یا به طور خلاصه، سوسیالیست می‌خواندند. ویژگی آنها این بود که فکر می‌کردند مناسب‌ترین راه برای پیاده‌سازی برنامه‌هایشان جهت بنیاد‌گذاری سوسیالیسم، یعنی هدف نهایی مشترکی که هم آنها و هم کمونیست‌ها در سر داشتند، کسب حمایت اکثریت هموطنان‌شان بود. شعار‌های انقلابی را کنار گذاشتند و کوشیدند شیوه‌های دموکراتیک را برای کسب قدرت به کار گیرند. ‌چندان به مساله همخوانی یا نا‌همخوانی نظام سوسیالیستی با دموکراسی نمی‌اندیشیدند، اما مصمم بودند که برای دستیابی به سوسیالیسم تنها روند‌های دموکراتیک را به کار گیرند.

کمونیست‌ها، از سوی دیگر، در سال‌های آغازین انترناسیونال سوم به اصل انقلاب و جنگ داخلی باوری راسخ داشتند. تنها به رهبر روس خود وفا‌دار بودند. هر کس را که به نظر می‌رسید احساس می‌کند که باید از قوانین کشورش تبعیت کند، از میان خود بیرون می‌راندند. یکسره دسیسه‌چینی می‌کردند و در شورش‌هایی نا‌موفق خون‌هایی را بر باد می‌دادند.

لنین نمی‌توانست درک کند که چرا کمونیست‌ها در هر کشوری غیر از روسیه شکست می‌خورند. انتظار چندانی از کار‌گران آمریکایی نداشت. کمونیست‌ها می‌پذیرفتند که در آمریکا کارگران دارای روحیه انقلابی نیستند، چون رفاه آنها را به فساد کشانده و رذیلت کسب پول، در خود غرق‌شان کرده است، اما لنین تردیدی نداشت که توده‌های اروپایی آگاهی طبقاتی دارند و از این رو کاملا به ایده‌های انقلابی سر‌سپرده‌اند. از نگاه او تنها دلیل عدم تحقق انقلاب، بی‌کفایتی و بز‌دلی مقامات کمونیست بوده است. لنین بار‌ها و بار‌ها جانشینانش را کنار گذاشت و افراد تازه‌ای را به جای‌شان نشاند، اما این کار اوضاع را برای او بهتر نکرد.

کمونیست‌ها در کشور‌های دموکراتیک آهسته‌آهسته به احزابی پارلمانی «تنزل یافتند». آنها مانند احزاب سوسیالیستی قدیمی پیش از سال 1914 هنوز در ظاهر به ایده‌های انقلابی وفا‌دار بودند. اما روحیه انقلابی در اتاق‌های گفت‌وگوی وارثان میلیونر‌ها از اتاق‌های کوچک و ساده کار‌گران قوی‌تر بود. رای‌دهندگان سوسیالیست در کشور‌های آنگلو‌ساکسون و آمریکای لاتین به شیوه‌های مردم‌سالارانه اعتماد می‌کنند. در این کشور‌ها شمار کسانی که به جد به دنبال انقلابی کمونیستی‌اند، بسیار اندک است. بیشتر آنهایی که سر‌سپردگی‌شان به اصول کمونیسم را آشکارا اعلام می‌کنند، اگر انقلاب سر‌بر‌می‌آورد و جان و مال‌شان را به خطر می‌انداخت، سخت احساس نا‌راحتی می‌کردند. اگر ارتش روسیه در کشور‌هایشان رژه می‌رفت یا کمونیست‌های داخلی بی‌هیچ در‌گیری‌ای به قدرت می‌رسیدند، احتمالا به امید دریافت پاداش به خاطر باور‌های مارکسیستی‌شان از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند، اما خود به دنبال موفقیت‌های انقلابی نیستند.

این واقعیتی است که در تمام این سی سال با وجود بلوا‌ها و جار‌و‌جنجال‌های فراوان و پر‌حرارت در پشتیبانی از سیستم شورایی، خارج از روسیه حتی یک کشور هم با رضایت شهروندانش کمونیست نشد. اروپای شرقی تنها هنگامی به کمونیسم روی آورد که چینش دیپلماتیک در سیاست قدرت بین‌المللی آن را به نیمکره‌ای زیر نفوذ و هژمونی شدید روس‌ها بدل کرده بود. اگر آمریکا و انگلستان سیاستی استوار بر «بی‌تفاوتی» مطلق دیپلماتیک را در پیش نگیرند، بسیار بعید است که آلمان غربی، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا پشت کمونیسم را بگیرند. (این مطلب متن سخنرانی میزس است که در سال 1947 ایراد شده است)آن چه در این کشور‌ها و برخی کشور‌های دیگر به نهضت کمونیستی قدرت می‌دهد، این باور است که روسیه را یک «پویایی» تزلزل‌نا‌پذیر پیش می‌برد، حال آن که قدرت‌های آنگلو‌ساکسون بی‌تفاوتند و چندان علاقه‌ای به سرنوشت‌شان ندارند.

مارکس و مارکسیست‌ها در این فرض خود که توده‌ها آرزوی سر‌نگونی انقلابی نظم «بورژوازی» جامعه را در سر دارند، به گونه‌ای اسفناک اشتباه می‌کردند. کمونیست‌های ستیزه‌جو و آشوب‌طلب تنها در میان کسانی یافت می‌شوند که زندگی‌شان را از راه کمونیسم می‌گذرانند یا امید دارند که انقلاب به تحقق آرزو‌هایشان کمک کند. فعالیت‌های خرابکارانه این دسیسه‌چین‌های حرفه‌ای دقیقا به خاطر ساده‌لوحی کسانی که صرفا با اندیشه انقلابی قر و غمزه می‌ریزند، خطر‌ناک است. طرفداران سر‌‌در‌گم و متحیر آنها که خود را «لیبرال» می‌خوانند و کمونیست‌ها «بیگناهان مفید»شان می‌نامند، سمپات‌ها و حتی اکثریت اعضای رسمی حزب، اگر روزی دریابند که روسای‌شان در دفاع از آشوبگری و فتنه‌انگیزی جدی نیستند، بسیار هراسان خواهند شد. اما آن هنگام برای پرهیز از فاجعه بسیار دیر شده.

این روز‌ها خطر واقعی و دهشت‌زای احزاب سوسیالیست در غرب به مواضع‌شان در قبال مسائل خارجی باز‌می‌گردد. نشانه ویژه همه احزاب سوسیالیست امروزی، سر‌سپردگی به سیاست خارجی تهاجمی شوروی است. هر گاه بخواهند میان روسیه و کشور خود‌شان یکی را برگزینند، برای ترجیح روسیه لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند. اصلی که در سر دارند، این است: چه درست و چه غلط، جانم فدای روسیه. سرسختانه از دستورات مسکو پیروی می‌کنند. روزی که روسیه متحد هیتلر بود، کمونیست‌های فرانسوی برنامه‌های روزولت، رییس‌جمهور آمریکا برای کمک به کشور‌های دموکرات در مبارزه با نازی‌ها را به هم می‌زدند. کمونیست‌ها در جای‌جای دنیا همه کسانی را که از خود در برابر مهاجمان آلمانی دفاع می‌کردند، «جنگ‌افروز امپریالیست» می‌خواندند. اما به محض این که هیتلر به روسیه حمله کرد، جنگ امپریالیستی کاپیتالیست‌ها یک‌شبه شد جنگی صرفا دفاعی. هر زمان که استالین بر کشور دیگری چیره می‌شود، کمونیست‌ها این تجاوز را به عنوان اقدامی دفاعی در برابر «فاشیست‌ها» توجیه می‌کنند.

کمونیست‌های اروپای غربی و آمریکا در پرستش کور‌کورانه هر چیز روسی، به مراتب از بد‌ترین زیاده‌روی‌هایی که شوونیست‌ها تا به حال مرتکب شده‌اند، فرا‌تر می‌روند. آنها با شور و شوق فراوان درباره فیلم‌های روسی، موسیقی روسی و آن چه که اکتشافات دانش روسی می‌خوانند، صحبت می‌کنند. حرف‌هایی وجد‌آور و پر‌شور را درباره دستاورد‌های اقتصادی شوروی‌ها بر زبان می‌رانند. پیروزی سازمان ملل را به اقدامات نیرو‌های نظامی روسیه نسبت می‌دهند. مدعی‌اند که روسیه دنیا را از خطر فاشیسم نجات داده. روسیه تنها کشور آزاد دنیا است، در حالی که تمام کشور‌های دیگر منقاد دیکتاتوری کاپیتالیست‌ها شده‌اند. تنها روس‌ها شادند و از زندگی کاملی بهره‌مندند. اکثریت مطلق مردم در کشور‌های کاپیتالیستی سر‌خورده‌اند و آرزو‌هایشان بر‌آورده نشده. روشنفکران کمونیست زیارت قبور مقدس در مسکو را مهم‌ترین رخداد زندگی خود می‌دانند.

با همه این احوال تفاوت کار‌برد‌های دو واژه کمونیست و سوسیالیست بر معنای کلمات کمونیسم و سوسیالیسم، به گونه‌ای که درباره هدف نهایی سیاست‌های مشترک در هر دوی آنها به کار می‌روند، تاثیری نگذاشته است. تنها در سال 1928 بود که برنامه انترناسیونال کمونیست که در کنگره ششم مسکو در پیش گرفته شد، میان کمونیسم و سوسیالیسم (و نه تنها میان کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها) تمیز نهاد.

بر پایه این دکترین جدید، در تطور اقتصادی بشر، میان دو مرحله تاریخی کاپیتالیسم و کمونیسم، مرحله سومی به نام سوسیالیسم وجود دارد. سوسیالیسم، نظامی اجتماعی بر پایه کنترل عمومی بر ابزار‌های تولید و مدیریت کامل همه فرآیند‌های تولید و توزیع از سوی یک هیات برنامه‌ریزی مرکزی است. از این لحاظ سوسیالیسم معادل کمونیسم است، اما تفاوت این دو در آن است که در سوسیالیسم، هنوز برابری نسبت‌های تخصیص‌یافته به هر فرد برای مصرف وجود ندارد. کماکان دستمزد‌هایی وجود دارد که به رفقا پرداخت می‌شوند و بر پایه مصلحت اقتصادی و به اندازه‌ای که هیات مرکزی برای تضمین دستیابی به بیشترین تولید ممکن محصولات ضروری می‌پندارد، تعیین می‌شوند. آنچه که استالین سوسیالیسم می‌خواند، روی ‌هم ‌رفته با مفهوم «مرحله متقدم» کمونیسم در بیان مارکس همخوانی دارد. استالین واژه کمونیسم را منحصرا برای اشاره به چیزی که مارکس «مرحله متاخر» کمونیسم می‌خواند، به کار می‌گیرد. سوسیالیسم، به معنایی که استالین به کار می‌گیرد، رو به سوی کمونیسم دارد، اما به خودی خود هنوز کمونیسم نیست. به محض این که افزایش ثروتی که از عملکرد شیوه‌های سوسیالیستی تولید انتظار می‌رود، استاندارد‌های پایین زندگی توده‌های روسیه را به استاندارد بالا‌تر صاحبان ممتاز مقامات مهم در روسیه امروزی برساند، سوسیالیسم به کمونیسم تبدیل خواهد شد.

ویژگی پوزش‌طلبانه این رویه جدید واژه‌شناختی آشکار است. استالین درمی‌یابد که باید برای اکثریت افراد تحت سلطه‌اش توضیح دهد که چرا استاندارد زندگی آنها بسیار پایین است و از استاندارد زندگی توده‌های مردم در کشور‌های کاپیتالیستی، بسیار فرو‌تر و حتی از استاندارد زندگی پرولتاریای روس در روز‌های حکومت تزار‌ها پایین‌تر است. می‌خواهد این را توجیه کند که چرا دستمزد‌ها و حقوق‌ها نا‌برابر هستند، گروه کوچکی از مقامات دولت شوروی از تمام کالا‌های تجملاتی که فن جدید قادر به ارائه آنها است برخوردارند، گروهی دیگر که تعداد اعضای بیشتری در قیاس با گروه نخست دارد، اما نسبت به طبقه متوسط در دوره پاد‌شاهی در روسیه کم‌شمار‌تر است، به شیوه «بورژوازی» زندگی می‌کند، در حالی که توده‌ها، ژنده‌پوش و پا‌برهنه زندگی‌شان را در حلبی‌آباد‌های شلوغ و آکنده از جمعیت می‌گذرانند و تغذیه بدی دارند. استالین دیگر نمی‌تواند کاپیتالیسم را در پیدایی این وضع مقصر بداند. از این رو مجبور است که به دستاویز ایدئولوژیک تازه‌ای متوسل شود.

مشکل استالین حاد‌تر بود، چه این که کمونیست‌های روسیه در روز‌های آغازین حکومت‌شان با شور و حرارت فراوان اعلام کرده بودند که برابری درآمدی اصلی است که باید از نخستین لحظه دستیابی پرولتاریا به قدرت پیاده شود. افزون بر آن قدرتمند‌ترین نیرنگ عوام‌فریبانه‌ای که احزاب کمونیست تحت حمایت روسیه در کشور‌های کاپیتالیستی به کار می‌گرفتند، این بود که حس رشک و حسادت افراد دارای درآمد کمتر را در برابر پر‌در‌آمد‌تر‌ها بر‌انگیزانند. استدلال عمده‌ای که کمونیست‌ها در دفاع از نظریه خود مبنی بر اینکه ناسیونال‌ سوسیالیسم هیتلر نه سوسیالیسم ناب، که در مقابل، بد‌ترین گونه از کاپیتالیسم است پیش می‌نهادند، این بود که در آلمان نازی نابرابری در استاندارد‌های زندگی وجود دارد. تمایز تازه استالین میان سوسیالسم و کمونیسم در تناقض آشکار با سیاست‌های لنین و اصول تبلیغاتی احزاب کمونیست در بیرون از مرز‌های روسیه قرار دارد، اما این دست تناقض‌ها در قلمرو شوروی‌ مهم نیستند. حرف دیکتاتور حرف آخر است و هیچ کس آنقدر بی‌باک و بی‌مخ نیست که جسارت مخالفت با آن را به خود دهد.

درک این نکته مهم است که نوآوری معنا‌شناختی استالین صرفا بر واژه‌های کمونیسم و سوسیالیسم اثر می‌گذارد. او معنای واژه‌های سوسیالیست و کمونیست را تغییر نداد. حزب بلشویست همچون قبل کمونیست خوانده می‌شود. احزاب روسوفیل در خارج از مرز‌های اتحاد شوروی، خود را احزابی کمونیست می‌خوانند و سر‌سختانه با احزاب سوسیالیستی که از نگاه آنها تنها خائنانی در جامعه هستند، مبارزه می‌کنند، اما نام رسمی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تغییری نکرده.

پاورقی

* نیمه نخست این مقاله را هفته پیش در همین ستون خواندید. حال بخش دوم و پایانی آن از نظرتان ‌گذشت.

1- intelligentsia، طبقه‌ای اجتماعی متشکل از افرادی که به کار پیچیده، ذهنی و خلاقانه معطوف به بسط و اشاعه فرهنگ می‌پردازند و روشنفکران (انتلکتوئل‌ها) و گروه‌های اجتماعی نزدیک به آنها (همچون هنر‌مندان و معلمان مدارس) را در‌بر‌می‌گیرد. این واژه نخست در بافت روسیه و بعد‌ها اتحاد شوروی به کار رفت و معنایی محدود بر پایه تعریفی از دسته‌ای خاص از روشنفکران داشت.

 

منبع : دنیای اقتصاد



موضوع مطلب : مقالات اقتصادی
موضوعات
RSS Feed
جزوات کنکور کارشناسي ارشد مديريت