منطقه طلایی مدیریت
Golden situation management=People + Organization + environment
درباره وبلاگ
عظیم جعفری

فوق لیسانس مدیریت مالی حسابرس ارشد مالیات

نويسندگان
۱۳٩٠/٤/٥ :: ٤:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : عظیم جعفری

نیت خوب به تنهایی کافی نیست(قسمت دوم )

نویسنده: توماس مایر  

مترجم: جعفر خیرخواهان

چکیده:

اما حتی اگر آن‌طور که احتمالا به نظر می‌رسد، قضاوت این اقتصاددان درست از کاردرآید و فرمان شورای شهر به همان مردمی آسیب بزند که قصد کمک کردن به آنها را دارد، مساله هنوز کاملا حل نشده است، چون دلیل اقتصاددانان علیه فرمان، مستلزم چندین قضاوت ارزشی اصلی که فقرا و ناآگاهان نباید استثمار شوند این روزها (به احترام نیچه) به‌ندرت مناقشه‌انگیز می‌شود، اما سایر قضاوت‌های ارزشی مستتر دست‌کم تا حدودی بحث‌برانگیزتر هستند.


یکی اینکه ما می‌خواهیم میزان کل استثمار را کاهش دهیم به جای اینکه از تعداد کسانی که استثمارکننده هستند بکاهیم. احتمال دارد کسی در این بین بگوید استثمار کردن فقرا و ناآگاهان گناه است و سیاست عمومی باید تعداد گناهکاران را کاهش دهد حتی اگر به این معنا باشد که هر کدام از گناهکاران باقیمانده اینک گناه بیشتری مرتکب می‌شود یا کسی دیگر دلیل آورد که تسهیلات شرخری از بیچارگی و بدبختی فقرا سود به دست می‌آورد و هیچ‌کس نباید از این راه سود به دست آورد حتی اگر با انجام چنین کاری، بدبختی و بیچارگی فقرا را کاهش می‌دهد. من هیچ کدام از این استدلال‌ها را اصلا خوشایند ندیدم و گمان می‌کنم که تقریبا هر کس دیگری هم اینگونه فکر می‌کند. (قبول است و این را می‌پذیرم که با معرفی این قضاوت‌های ارزشی عجیب و غریب، من شروع به فضل‌فروشی کردم و در آینده با این سماجت به دنبال قضاوت‌های ارزشی نخواهم گشت. من این کار را کردم تا حساسیت خواننده را نسبت به این واقعیت برانگیزم که قضاوت‌های ارزشی حتی در جاهایی که اصلا فکرش را نمی‌کنید کمین کرده‌اند.)

 

4- مالیات بر بنزین را کاهش دهیم تا جلوی بالا رفتن قیمت بنزین گرفته شود؟

همیشه حاضر جواب: بله، چون با این کار از سختی‌های اقتصادی کاسته می‌شود.

مشکل: تحلیل ناکافی از اثرات اقتصادی مالیات‌ها شده است.

وقتی قیمت بنزین در سال‌های 2005 تا 2008 به‌شدت افزایش یافت، اعتراضات گسترش پیدا کرد و شدت گرفت. در واکنش به اینها بود که در آوریل 2008، جان‌مک‌کین نامزد احتمالی جمهوری‌خواهان برای ریاست‌جمهوری، پیشنهاد به تعویق انداختن موقت مالیات بر بنزین را برای فصل سفرخیز تابستان داد، در حالی که برخی دموکرات‌ها در کنگره، کاهش مالیات را برای دوره‌ای نامحدود پیشنهاد کردند. برخی جمهوری‌خواهان در کنگره پیشنهاد دادند که به هر خانواده 200 دلار داده شود تا جبران قیمت بالای بنزین بشود. خوشبختانه دست‌کم تاکنون، سرهای معقول‌تر بر دل‌های احساسی‌تر غلبه یافته است. به تازگی رییس‌جمهور فرانسه نیکولا سارکوزی به اتحادیه اروپا پافشاری کرد تا مالیات بر بنزین را کاهش دهد.

اثر کاهش مالیات بر بنزین پیچیده است به طوری که آن را در سه گام بررسی می‌کنیم. نخست، فکر کنید کاهش مالیات بنزین معادل با یارانه دولتی برای هر گالن فروخته شده باشد، چراکه برای خریدار بنزین در جایگاه فرقی نمی‌کند که دولت مالیات بنزین را مثلا 10 سنت کاهش دهد یا اینکه یارانه‌ای 10 سنتی به او در هر گالن بنزین خریداری شده بپردازد. در گام دوم، موقتا این فرض عجیب اما مفید را بکنیم که رانندگان آمریکایی تنها استفاده‌کنندگان نفت باشند، (اگر چه بیشتر نفت به مصرف گرمایش رسیده و در صنایعی مثل پلاستیک و خدمات عمومی استفاده می‌شود و حدود سه چهارم تولید نفت جهان در سایر کشورها مصرف می‌شود.)

سپس با قیمت 3 دلار در هر گالن شروع می‌کنیم با این فرض که دولت یارانه 10 سنتی را می‌پردازد. در حالت پرداخت 10 سنت از قیمت توسط دولت، مصرف‌کنندگان اینک در قیمت بنزین 10/3 دلار همان‌قدر بنزین تقاضا می‌کنند که قبل از یارانه در قیمت 3 دلاری تقاضا می‌کردند. با این فرض که افزایش قیمت، عرضه بیشتری را باعث نگردد که تقریب نسبتا خوبی برای کوتاه مدت است، عرضه و تقاضای نفت اکنون در 10/3 دلار برابر است به جای اینکه در 3 دلار برابر باشد. همه کاری که دولت کرده است دادن یک هدیه 10 سنتی در هر گالن، نه به رانندگان آمریکایی، بلکه به تولیدکنندگان نفت است.

گام بعدی برداشتن این فرض است که رانندگان آمریکایی تنها استفاده‌کنندگان نفت هستند. برای اینکه مثال را ساده نگه داریم (که البته تفاوتی در نتیجه‌گیری به وجود نمی‌آورد) فرض کنید قیمت نفت برای سایر استفاده‌کنندگان نیز شبیه قیمت برای رانندگان آمریکایی است. در قیمت 10/3 دلار، این استفاده‌کنندگان دیگر، نفت کمتری تقاضا می‌کنند نسبت به زمانی که قیمت هر گالن 3 دلار بود (به خاطر دارید که 10 سنت کاهش مالیات نصیب آنها نمی‌شود) و با توجه به تقاضایی که کمتر از عرضه است، قیمت نفت به زیر 10/3 دلار کاهش می‌یابد، اما این کاهش نمی‌تواند تا 3 دلار ادامه یابد چون که دولت اکنون 10 سنت از هزینه را می‌پردازد و رانندگان آمریکایی بنزین بیشتری نسبت به قبل تقاضا خواهند کرد و با این افزایش تقاضا قیمت دوباره بالا می‌رود؛ بنابراین قیمت پس از یارانه باید در جایی بین 3 دلار و 10/3 دلار قرار بگیرد. به این ترتیب نتیجه خالص کاهش مالیات بر بنزین اینها هستند: 1- قیمت پس از مالیات بنزین را برای رانندگان آمریکایی پایین آورده در حالیکه قیمت پیش از مالیات بنزین را بالا می‌برد؛ 2- در صنایع مصرف‌کننده نفت در آمریکا، قیمت کالایشان را بالا برده و میزان تولیدشان را کاهش می‌دهد چون که آنها مجبورند قیمت بالاتری بابت نفت بپردازند؛ 3- قیمت نفت مورد استفاده برای گرمایش بالا می‌رود؛ 4- قیمت بنزین و قیمت کالاها در صنایع مصرف‌کننده نفت کشورهای خارجی بالا می‌رود؛ 5- تولیدکنندگان نفت نفع می‌برند. روی هم‌رفته به نظر نمی‌رسد که چنین سیاستی خوب باشد.

درباره سیاست بدیل پرداخت 200 دلار به هر خانواده چه می‌گوییم؟ این نیز انتخاب جذابی نیست. با این سیاست، کسری بودجه دولت فدرال افزایش می‌یابد (یک اثر آن فشار برای پایین کشیدن ارزش دلار است که سپس نفت وارداتی را گران‌تر می‌کند) و فایده توجیه‌ناپذیر برای کسانی مثل خود من فراهم می‌کند که خیلی کم رانندگی می‌کنیم و در عین‌حال وضع کسانی را که زیاد رانندگی می‌کنند نسبت به قبل بدتر می‌سازد. به‌علاوه با این کار، یک سابقه استحقاق یافتن جدید برقرار می‌سازد: اینکه وقتی قیمت یک کالای مهم بالا رفت، دولت باید مصرف‌کنندگانی که از این افزایش قیمت زیان می‌بینند را جبران نماید. این چیزی است که اصلا انتظار نمی‌رود جمهوری‌خواهان حمایت کنند.

 

5- شیوه بدون هزینه برای کاستن از بدبختی‌های کشورهای جهان سوم؟

پاسخ حاضر جواب: طلاهایی که IMF نگه می‌دارد، اما نیازی ندارد به آنها بدهید.

مشکل: بین انتقال اسمی و انتقال واقعی فرقی قائل نشدن

این یکی نیاز به مقداری پیشینه تاریخی دارد. صندوق بین‌المللی پول (IMF) در 1945 تاسیس شد تا نرخ‌های ارز را تثبیت کند به این صورت که به هر کشور نیازمند ارز بیشتر اجازه می‌داد تا آن را از IMF قرض بگیرد به جای اینکه مجبور به به‌دست آوردن آن با کاهش دادن ارزش پول خود، یعنی فروش آن با قیمتی کمتر بر حسب پول‌های خارجی باشد. برای اینکه منابع لازم برای دادن چنین وام‌هایی در اختیار IMF قرار گیرد، کشورها سهمیه‌ها و کمک‌هایی به شکل پول خود و نیز طلا در IMF داشتند، بدین خاطر که طلا همیشه می‌توانست با هر پولی که IMF برای وام دادن نیاز داشت، مبادله شود. در ابتدای دهه 1970 این نظام حفظ نرخ‌های ارز ثابت فرو ریخت و کشورهای اصلی اجازه دادند تا پول‌هایشان نوسان پیدا کند. نتیجه این شد که اکنون IMF طلای بیشتری از آنچه نیاز دارد نگهداری می‌کند؛ بنابراین در سال 2005، انگلستان پیشنهاد داد که IMF از سود حاصل از فروش حدود 12 میلیارد دلار از تقریبا 40 میلیارد دلار ذخایر طلای خود، جهت ارائه پول مورد نیاز برای قلم گرفتن بدهی‌های کشورهای به‌شدت بدهکار و بسیار فقیر استفاده کند. نویسنده نیویورک تایمز یک سرمقاله کاملا حمایت‌کننده‌ای از این نظر نوشت: «اگر کسی بتواند زندگی صد میلیون نفر از بدبخت‌ترین مردم جهان را با برنامه‌ای بهبود بخشد که احتمالا- صرفا احتمالا- سود صنعت جهانی طلا را موقتا کاهش می‌دهد، بیشتر مردم فکر می‌کنند چنین کاری ارزشش را دارد. حتی بیشتر اعضای کنگره هم اینطور فکر می‌کنند. به همین دلیل واقعا ناراحت‌کننده است که ببینیم تولیدکنندگان طلا کنگره و کاخ سفید را وادار می‌کنند تا مانع چنین اقدامات شدیدا مورد نیاز شوند. ... راه‌حل واقعی [مشکل کشورهای بدبخت] به تعویق افتاده است چون کشورهای ثروتمند نمی‌توانند درباره چگونگی تامین مالی آن به توافق رسند، اما انگلستان پاسخ خوبی ارائه داده است: اگر صندوق بین‌المللی پول حدود 12 میلیارد دلار از ذخایر طلای خود را بفروشد ... با این پول می‌توان بدهی کشورهای فقیر به صندوق را کاهش داد که 30 درصد پرداخت بهره مدیون شده طی 5 تا 10 سال آینده را پوشش می‌دهد. [همانطور که بالاتر در سرمقاله توضیح داده شد این کشورها، با پول پس‌انداز شده می‌توانند این کار را بکنند] پرستار آموزش دهند، مدارس را رایگان سازند و با ایدز مبارزه کنند... این ساده‌ترین و کم‌دردترین راه‌حل است. این کار نیازی به افزایش حق‌السهم‌ها ندارد و در وام دادن به کشورهای درآمد متوسط اخلالی وارد نمی‌کند، این تنها راهی است که امید پشتیبانی از کشورهای ثروتمند می‌رود، اما آمریکا قدرت وتو درباره تصمیمات طلا در صندوق پولی را دارد، به طوری که این ایده نیازمند تایید کنگره است- و بخش معادن جلوی رای موافق دادن را می‌گیرد [چون می‌ترسد که با فروش طلا قیمت این فلز کاهش یابد، اگر چه IMF می‌گوید می‌توان جلوی افت قیمت طلا را گرفت]. کنگره باید در این‌باره بیشتر بحث کند و اجازه ندهد یک گروه با منافع ویژه مانع کمک به صدها میلیون مردم فقیر شود.»

یکبار دیگر، روزنامه‌ای بزرگ به جهاد علیه یک بدی هولناک پرداخته است. این روزنامه‌نگاری قاطع

و با صلابتی است، اما در عین حال حرف مفت و یاوه‌گویی نیز هست.

من در اینجا قصد دفاع از صنعت معادن طلا را ندارم. اگر گزارش نیویورک تایمز درست باشد - یعنی اگر صنعت طلا دلیلی بهتر از آنچه که روزنامه گزارش داد عرضه نمی‌دارد- پس رفتار شرم‌آوری را پیشه کرده است، اما انزجار اخلاقی جانشین کافی برای تحلیل جدی نیست. کاملا جدای از موضعی که صنعت معادن طلا اتخاذ کرده است، احتمالا باید مشکلی اساسی‌تر با پیشنهاد فروش طلای IMF وجود داشته باشد. البته تعجبی هم ندارد چون که فروش طلای پیشنهادی ظاهرا شانس این را به ما می‌دهد که بدون وارد شدن هر هزینه‌ای به کسی، کار خوبی انجام دهیم و ناهار رایگان هم کمیاب است.

آنچه نیویورک تایمز نادیده گرفت این است که دادن کمک به کشورهای فقیر نیازمند انتقال مستقیم یا غیرمستقیم کالاها و خدمات به آنها است و بدون توجه به اینکه کمک مالی چگونه تامین شود چنین کاری هزینه دارد. برخی کشورهای شدیدا بدهکار، در عمل موفق به پرداخت بدهی‌های خود نشده و نکول کرده‌اند و بهره آن را نیز نمی‌پردازند. پاک کردن این بدهی‌ها با استفاده از طلای IMF منابع اضافی در اختیار این کشورها قرار نخواهد داد. سایرینی که بهره بدهی خود را می‌پردازند و از پرداخت بخشی از این بهره‌ها خلاص می‌گردند در واقع مثل این است که به آنها بخشی از طلای عاطل مانده IMF داده شده است که آن اکنون می‌تواند کالاها و خدمات بیشتری وارد کنند. هزینه این کار برای بقیه جهان این است که باید از استفاده چنین کالاها و خدماتی صرف‌نظر کنند.

اما آیا نمی‌توان با استفاده از بخشی از ظرفیت مازاد و کارگران بیکار در جهان توسعه‌یافته، کالاها و خدمات اضافی را فراهم ساخت؟ با توجه به نرخ بیکاری نزدیک 8 درصد در فرانسه و آلمان و نیز برخی کشورهای دیگر، آیا افزایش کمک خارجی، به کشورهای ثروتمند و همچنین کشورهای فقیر کمک نکرده است؟ نخیر، اینطور نبوده است. دو تبیین برجسته برای نرخ بیکاری بالا در بیشتر قاره اروپا وجود دارد. یکی اینکه بازارهای کار بسیار انعطاف‌ناپذیر و کاملا تنظیم شده هستند که افزایش تقاضا عمدتا باعث افزایش تورم می‌شود تا اشتغال ایجاد کند. تبیین دیگر اینکه بانک مرکزی اروپا از سیاست کاملا انقباضی پیروی می‌کند چون که نگرانی جدی از تورم دارد. در هر دو حالت، افزایش صادرات به صورتی که کشورهای فقیر وارداتشان را افزایش دهند مستلزم کاهش تقاضای داخلی است.

این استدلال که فروش طلای بیکار یک روش بدون هزینه برای کاهش فقر است، هیچ تفاوتی با این استدلال ندارد که ما می‌توانیم فقر را در داخل کشور بدون هیچ هزینه‌ای فقط با چاپ اسکناس‌های 20 دلاری اضافی و دادن آنها به فقرا کاهش دهیم.

این استدلالی که کردم به مخالفت با دادن 12 میلیارد دلار کمک اضافی به کشورهای فقیر نمی‌پردازد. اینکه آیا باید چنین کاری را کرد یا خیر، هم موضوعی اخلاقی بوده و هم اینکه واقعا این کمک‌ها چقدر نقش مثبت در توسعه آن کشورها داشته است [موضوعی که محل تردید بسیار است.] این پرسش نیز مطرح است که آیا اگر ما کمک اضافی ارائه کنیم، آن را باید به کشورهای فقیر به‌شدت بدهکار اختصاص داد یا به کشورهایی که بر اساس مبنای دیگری به غیر از شدیدا بدهکار بودن، از قبیل تمایل به کاهش فساد و سیاست‌های ناکارآمد انتخاب شده‌اند. سرانجام مشکلی داریم که آیا هدف وسیله را توجیه می‌کند. استفاده از طلای IMF راهی است تا هزینه فراهم ساختن کمک از دید عموم پنهان شود؛ بنابراین از جنبه سیاسی افزایش دادن کمک خارجی را عملی می‌سازد، اما آیا تقویت یک آرمان خوب، توجیه‌کننده گریختن از تصمیم‌گیری دموکراتیک هست؟

6- همه سفته‌بازان و دلالان را ممنوع یا جریمه کنیم؟

همیشه حاضر جواب: (1) سفته‌بازان هیچ چیز مفیدی تولید نمی‌کنند؛ (2) آنها قیمت‌ها را بالا برده و نیز بی‌ثبات می‌سازند.

مشکل: چنین پاسخی نقش ریسک‌پذیری را نادیده می‌گیرد و اینکه سفته‌بازان هم می‌فروشند و هم می‌خرند. معدود موضوعاتی یافت.

منبع:   دنیای اقتصاد   

 



موضوع مطلب : مقالات مدیریتی
موضوعات
RSS Feed
جزوات کنکور کارشناسي ارشد مديريت