منطقه طلایی مدیریت
Golden situation management=People + Organization + environment
درباره وبلاگ
عظیم جعفری

فوق لیسانس مدیریت مالی حسابرس ارشد مالیات

نويسندگان
۱۳٩۱/٩/۱۳ :: ٦:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : عظیم جعفری

علوم سازمانی در زمینه پسا مدرنیسم

مترجم: رضا توکلی

مقدمه: توافق گسترده ای وجود دارد که، حداقل در جهان غرب، بخش اعظم قرن حاضر تحت سلطه یک آرایه به هم پیوسته از مفاهیم  که −واپسگرایانه− میتوان آن را مدرنیست نامید. این مفاهیم، به نوبه خود ، به شرایط مختلف تکنیکی- موادی مربوط می شوند، بسیاری از اشکال زندگی نهادی را در محاصره خود می گیرند و طیف وسیعی از شیوه های فرهنگی −به عنوان مثال، در ادبیات ، هنر، معماری و صنعت− را تحت تاثیر خود قرار می دهند.


تحلیلگران، اغلب با استفاده از واژه های مدرنیته برای تأکید بر ترکیب ویژگی های اقتصادی ، تکنولوژیکی و نهادی (گیدنز، 1990؛ جیمسون، 1984) و مدرنیسم برای صحبت در باره الگوبرداریهای فکری و فرهنگی، بر جنبه های مختلف این دوره تمرکز  می کنند (لونسون، 1984؛ فراسینا و هریسون ، 1982).

در حالی که تا همسانی هم رایی کامل راه دور و درازی باقیست، این نیز به بطور کلی به رسمیت شناخته شده است که این مجموعه های مرتبط از باورهای مدرنیستی به آرامی در حال از دست دادن مفهوم تعیین کننده اعتبار خود هستند.

این آگاهی از چنین انفصال و تفکیکی به انحاء مختلف در آثار نوشتاری مرتبط با مرگ تاریخ(Bernstein, 1989; Fukuyama, 1992) ، طبیعت (McGibben, 1989) ، فرد (Ashley, 1990) ، هویت منسجم (Gergen, 1991) ، ارائه هدفمند (Marcus and Fisher, 1986) ، جامعه شناسی مدرن (Cheal, 1990) ، روانشناسی تجربی (Sampson, 1989; Parker and Shotter, 1990) نظریه ادبی (de Man, 1986) و فلسفه (Rorty, 1979) فهرست شده است.

آثار فوق الذکر و دیگر آثار در حال حاضر به بررسی مشکلات و پتانسیل های زندگی در زمینه پست مدرن پرداخته اند (Lyotard, 1984; Rosenau, 1992; Norris, 1990; Turner, 1990; Gergen, 1991; Pfohl, 1992)

به تاسی از نقد فرار رابرت کوپر (Cooper, 1987; Cooper and Burrell,1988) از جهت گیری سیستمی نظریه سازمانی مدرن، انسان ناچار از توقف و اندیشه در باره خود علم سازمانی می گردد.

زیرا همان مفروضات نظری که در اثار کوپر تحت حمله قراردمی گیرند به بدنه اعتقادات در هم تنیده موجود در رابطه با علم سازمانی به عنوان یک رشته تولید دانش مزدوج و ترکیب می شود.

اگر حوزه های نظری تحت سئوال قرار می گیرد، بنابراین به طور ضمنی تعهدات فرانظری ناشی از آن ها نیز به همین منوال زیر سوال می روند.

در ارائه حاضر ما در مرحله اول باید راه های برجسته است که در آن علم سنتی سازمانی ریشه در مفروضات و مدرن، همراه با چند تهدید بزرگ که اندیشه پست مدرن به شمار چنین برای فرضیات را در نظر بگیرند.

از همه مهمتر ، با توجه به زوال سنت مدرنیستی، ما باید بپرسید تفکر پست مدرن چه می تواند به عنوان یک مفهوم جایگزین علم سازمانی ارائه دهد؟

آیا همانطور که بسیاری معتقدند، نقادان پست مدرن نیهیلست هستند؟

همان گونه که پیشنهاد خواهیم کرد، استدلال های خاصی در دیالوگ های پست مدرن، در صورتی که به درستی تعمیم یابند، میتوانند چشم انداز امیدوار کننده در باره آینده علم سازمان بدست دهند.

پس از توسعه این استدلالات، ما به بررسی و مداقه در زمینه چند ین پیامد قابل توجه پرداخته و ظرفیت های انها را در تداوم کار نشان خواهیم داد.

 

مدیرنیته و شکل گیری علم سازمانی

برای درک عناصر در حال ظهور تفکر پست مدرن، ابتدا اجازه دهید مفروضات اساسی مستتر در علم سازمانی را در چارچوب مدرنیدته تفکیک کنیم.

در سطح وسیع تر، هدف از این کار بیان برخی از عقاید متشکله که ویژگی های اساسی علم سازمانی را تعیین کرده اند می باشد؛ به بیان دیگر ، شکل های اصلی پژوهش، تعهدات نظری، و شیوه های عمل آن در محل کار.

در عمل، مفاهیم ضمنی این باورها تقریبا در هر گوشه ای از این رشته مشهود اند −از کلاس درس، سایت تحقیقاتی، انواع مختلف انتشارات ، محتوای نظری، تا خلق و خو هایی که توسط متخصصان به سازمان وارد میشوند.

اگرچه گفتنی های بسیار در مورد علم در قالب مدرنیستی وجود دارد ، اما ما در اینجا خودمان را به چند مورد از مفروضات مربوط به تحولات آینده محدود می کنیم :

 

عامل عقلانی

همانطور که اکثر محققان اتفاق نظر دارند، تفکر مدرنیسم در قرن حاضر ریشه های مهمی در عصر روشنگری (برخاستن از "تیره گی" و یا "قرون وسطایی"  دارد؛ دوره ای که آثار فلاسفه ای همچون دکارت، لاک و کانت آوای دلفریبی به مفاهیم در حال ظهور فردیت و نظام هستی می دادند.

اگر چه تاریخ تا به حال بسیاری از مسیرهای انحرافی قابل ملاحظه را تجربه کرده است (به عنوان مثال، رمانتیسم قرن 19)، اما فرضیات روشنگری تا قرن حاضر ادامه یافته و توسط پیشرفت های علمی و تکنولوژیکی گوناگون (که به مفروضات عصر روشنگری نسبت داده می شود) تا قلل جدید رشد صنعت و شیوع جنگ (که هر دو موجب افزایش وابستگی جامعه به علم و فن آوری شدند) و انواع جنبشهای فلسفی و فرهنگی (مانند پوزیتیویسم منطقی ، معماری مدرن، موسیقی مدرن) تقویت شده است.

روشنگری، در درجه اول به علت کرامتی که به عقلانیت فردی بخشید نقطه عطفی تاریخی بود.

متفکران عصر روشنگری به تمام اشکال تمامیت خواهی (توتالیتاریسم) - سلطنتی و مذهبی – حمله بردند.

اینگونه استدلال می شد ، که در درون هر فرد اصالت یکپارچه و مقدسی نهفته است ، قلمروی تحت حاکمیت ظرفیت های خود فرد برای مشاهده دقیق و تأمل عقلانی.

بقول دکارت، " این فقط فکر من است، ، که پایه و اساس خاص برای همه چیز را فراهم می کند.

این تعیین ارزش قرن هجدهمی برای ذهن فرد است که به عنوان دستگاه تعقل عمده برای علم سازمانی در آغاز قرن 20 عمل می کند.

اثرات در اینجا دو قسم هستند :  اول ، ذهن فردی کارگر/  کارمند / مدیر تبدیل به یک شی برجسته قابل مطالعه می شود؛

و دوم ، دانش سازمان به عنوان یک محصول جانبی عقلانیت فردی محقق علمی در نظر گرفته محسوب می شود.

در یک سو، اگر عقلانیت فردی منبع عمده ی رفتار انسان است، پس باز کردن قفل اسرار آن، برابر با دست یابی به منشاء سلامتی آینده سازمان است.

همزمان،این فرد محقق است – که در صورت برخورداری از آموزش تفکر سیستماتیک منطقی - که به بهترین وجه به وسایل انجام چنین مطالعه ای مجهز است.

به بیان روشنتر، این مفروضات حاصل مفاهیمی از "فرد و سازمان" هستند که از مراحل آغازین مطالعه سازمانی ریشه می گیرند.

برای بسیاری از محققان(به عنوان مثال نگاه کنید به  Clark and Wilson, 1961; de Grazia 1960)، تیلوریسم مدل مدرنیستی از تعالی حیات سازمانی را ارائه می دهد.

این مدل از طرفی به هر فرد کارگر به عنوان یک عامل شبه منطقی که به ورودی های مختلف (مانند فرامین و پاداش ها) به طرق سیستماتیک پاسخ می دهد نگاه می کند

بنابراین، اگر محقق سازمانی یک ارزیابی منطقی از ورودیها و اثرات آنها بر زمان و حرکت بعمل می آورد، رفتار کارگر را می توان بطور قابل اعتمادی حداکثرسازی کرد.

با وجود تاسف برانگیز زدایش کیفیت های انسانی در تیلوریسم اولیه ، جهت گیری کلی موجب تقویت باورهای معاصر در این زمینه شد که مدیریت عبارت از فرایند برنامه ریزی ، سازماندهی ، هماهنگی، و کنترل. چنین باورهایی به شیوع نظریه های علم و عمل سازمانی تداوم بخشید.

 به عنوان مثال، متجانس با این باورها عبارتند ازغنی سازی شغلی، چرخش شغلی، بزرگ شدن شغل، طراحی شغل [Hackman and Lawler (1971)] و مدیریت توسط تکنیک های هدفدار (MBO) که بطور گسترده ای در طول دهه 60 و70 میلادی مورد استفاده قرارمی گرفتند.

اخیرا، سیستم های برنامه ریزی- برنامه نویسی، بودجه بندی (PPBS) ، و مدیریت کیفیت جامع (TQM)  اغلب به عنوان "دستگاههای ورودی به منظور استخراج بزرگترین خروجی از کارکنان در نظر گرفته میشوند.

در اینجا مدیر به طور معمول توسط مشاوران و برنامه ریزان استراتژیک آموزش دیده یاری می شود تا به پیش بینی های مبتنی بر فرض عقلانیت فردی بپردازد.

مدیران به ایجاد پیش بینی کوتاه مدت و بلند مدت برمبنای عملکرد سازمان بر اساس این فرض که کارمندان موجودات عقلانی هستند ،می پردازند؛ کارکنانی که برای بهینه سازی نتایجشان ، به ورودی های مختلف به طرق قابل اعتماد برای تولید کالاها و خدمات واکنش نشان می دهند.

به همین سیاق، اعتقاد به عاملیت عقلانی در مفهوم مدیر ایده آل شکل می گیرد.

نظریه های پیش بینی آتی(Lawrence and Lorsch, 1967)  اقداماتی را که هر مدیرمی تواند به منظور ایجاد توازن مطلوب بین شرایط سازمانی و شرایط محیطی اتخاذ کند را روشن ساخته اند.

رشته مدیریت استراتژیک به طور مشابه بر اساس فرض عقلانیت فردی استوار است (Thomson and Strickland, 1992)

به عنوان مثال، Miles و  (1978) Snow چهار سبک استراتژیک مدیریت را شناسایی کرده اند ؛ Child (1972) نیز نظریه پیشنهاد "انتخاب استراتژیک" را مطرح کرده است.  نظریه پیش بینی قابل انتظار (Vroom, 1964)، تئوری رهبری مسیر-هدف (House, 1971)

 و نظریه تنظیم هدف (Locke, 1968) نیز بر اساس مفروضات عقلانیت فردی استوار شده اند.

کار مهم Herbert Simon (1957)   به نام "عقلانیت محدود" ضمن به رسمیت شناختن محدودیت ظرفیت های انسانی برای پردازش اطلاعات- بر اساس فرض "رضایت" فردی استوار است، که بطورتلویحی به معنای جستجو برای راه حل های منطقی جایگزین ، ولی نه لزوما مطلوب بلکه رضایت بخش است.

آموزش مدیریت و برنامه های تربیت مدیر به منظور مجهز کردن مدیران با صلاحیت های حیاتی مدیریتی برای تولید عملکرد برتر (Boyzatis 1982)  بسیار مهم است.

به همین ترتیب ،Lobel (1990)  نیز آموزش مهارت های رهبری فراگیر، یعنی حالت های فردی فعالیت های مدیریتی که باید اثر فراگیر (در سازمان)  داشته باشند را پیشنهاد کرده است.

به طور خلاصه، فرض غالب این است که افراد مسئول سازمان هستند و از طریق توسعه ظرفیت های عقلانی خود (تفکر ، برنامه ریزی ، تشخیص، ایجاد، و غیره) به طور موثر می توانند سازمان را هدایت یا رهبری کنند.

علاوه بر اثرگذاری نظرگاه کارگر به عنوان فرد و عملکرد مدیریت، تعهد به فرایند عقلانی نیز خطوط تئوری های کلان سازمانی را شکل داده اند.

همین موضوع است که Cooper  و (1988) Burrell  نیز تا حد زیادی به آن پرداحته اند.

همانطور که آنها اشاره کرده اند، "اهمیت شرکت مدرن دقیقا در ابتکارش برای ایده عملکرد، به خصوص در حالت صرفه جویی آن، و سپس ایجاد یک واقعیت از این ایده از طریق مرتب سازی روابط اجتماعی بر اساس مدل عقلانیت کارکردی نهفته است (p.96).

آنها با ذکر مثال ازBell (1974) و Luhmann (1976) به شرح و بسط بیشتر موضوع پرداخته اند.

به همین سیاق ، مفاهیم سایبرنتیک و سیستم های عمومی -  مانند آنها که اشخاصی چون Boulding, Bertalanffy و Weiner از آنها دفاع کرده اند مستقیما در دیدگاه های سیستم های باز نظریه های سازمانی مشارکت داشته اند.

همانطور که  Shafritz و Ott (1987)  خاطر نشان کرده اند، جهت گیری سیستم از لحاظ فلسفی و روش شناسی به تیلوریسم گره خورده است

در نهایت، اعتقاد به عامل عقلانی مفهوم خود-ادارک دانشمند سازمانی و دیدگاه او و نقش او نسبت سازمان را در بر می گیرد.

در سطح بنیادین می توان استدلال نمود که تئوری سازمانی نتیجه ناب تفکر عقلانی است، و این فرض به نظریه پرداز حرفه ای درجه ای از برتری می بخشد.

در روح زمانه مدرنیسم، این عقلانی ترین صدایی است که باید در مسابقه تمام نشدنی عقاید حاکم باشد.

و همین ادعای ضمنی، دلیلی است که تا حد زیادی برای لزوم مشاوره سازمانی توجیه فراهم می سازد: مشاور، با استانداردهای سنتی، کسی است ( یا باید باشد) که - به موجب آموزش علمی - واضح تر ، عینی تر، عمیق تر، و یا خلاقانه تر نسبت به اشخاص غیر حرفه ای فکر می کند ، و در نتیجه مستحق آن است که صدایش در درون سازمان شنیده شود.

این منطق با یک باور مدرنیستی ثانویه تقویت شده است.

 

تجربه گرایی سیستماتیک

علاوه بر این تجلیل از عقلانیت، میراث دوم از گفتمان عصر روشنگری تاکید قوی بر روی قدرت مشاهده فردی است.

دلیل آن ، از ترکیب با مشاهده ، این است که توان قضاوت فرد را قادر می ساخت تا همتراز با کسانی که از تبار سلطنتی و مذهبی بودند پذیرفته شود.

این نکته بیش تر و مهمتر از همه در فلسفه تجربه گرا در طول قرن ها تاکید شده، و با شور و نشاط در قرن حاضر در اشکال پوزیتیویستی منطقی یا فلسفه تجربه گرا ظاهر شده است.

نزد تجربه گرایان منطقی ) به عنوان مثال نگاه کنید به (Ayer, 1940) فقط آن دسته از قضایایی که به روشنی به پدیده های قابل مشاهده مرتبط اند  قابلیت بررسی علمی را دارند، و تنها آزمایش دقیق این قضایای علمی است که می تواند به افزایش در دانش منجر شود.

در علوم رفتاری این نظرات نه تنها به وسایل توجیه گر مرکزی بدل شدند - قرار دادن علوم رفتاری همپای علوم شیمی و فیزیک- بلکه همچنین علاقه مندی بسیاری نسبت به روش تحقیق و آمار بر انگیختند.

علم سازمانی در درون این خاک ریشه دواند.

فرض این بود که یک واقعیت مشخص سازمانی ، یک جهان عینی، با قابلیت مطالعه تجربی وجود دارد.

برای بیان روشن موضوع ، William Wolf (1958:14)  در شماره های اول مجله آکادمی مدیریت، اعلام کرد که، "ما می توانیم یک سازمان به عنوان یک چیز زنده توصیف کنیم ؛ سازمان دارای یک محیط مشخص اجتماعی، یک ساختار رسمی، و اهداف به رسمیت شناخته شده، و انواع نیازهای گوناگون است."

به همین صورت ، Mason Haire (1959) در کتاب خود به نام "نظریه سازمان مدرن" که به طور گسترده ای به آن اشاره شده و ارجاع داده شده است، "شکل" و دیگر "خواص هندسی" یک سازمان را با این استدلال که سازمان ها دارای خواص و ویژگی های رشد مشابه جهان بیولوژیکی هستند مورد بحث قرار داد.

این شخصیت عینی سازمان در مقاله Talcott Parson در اولین شماره "فصلنامه علوم اداری" (1956) مطرح شد.

در این مقاله ، پارسونز سازمان را به عنوان یک "سیستم اجتماعی با محوریت حصول انواع نسبتا خاص اهداف تعریف کرد، که نهایتا نقش خود را در یک سیستم جامع تر که معمولا خود جامعه است ایفا می کند." (1956:63).

در همان شماره از این مجله James Thomson  (1956:102)، طی مقاله ای در مورد ساخت یک علم اداری-اجرایی، تاکید عمده را بر روی "روش های قیاسی و استقرایی... تعاریف عملیاتی... و اندازه گیری و ارزیابی" قرار داد.

در این چهارچوب، این مسئولیت دانشمند سازمانی بود که در جهت ایزوله کردن متغیرها، اقدامات استاندارد سازی و ارزیابی روابط علت و معلولی در عرصه سازمانی کار کند.

بنابراین ، برای مثال، Pugh و همکاران (1963) تجزیه و تحلیل ساختار سازمانی را از لحاظ شش متغیر - تخصص، استانداردسازی، رسمی سازی، تمرکز، پیکربندی، و انعطاف پذیری پیشنهاد کرد.

این متغیرها باید به شکل علی(به تشدید لام) به متغیر هایی از جمله اندازه شرکت، نوع مالکیت و کنترل، منشور سازمانی، و فن آوری مربوط می شدند.

به طور مشابه ، Hage (1965) در کتاب خود به نام "تئوری بدیهی سازمان"، هشت متغیر( میزان پیچیدگی، طبقه بندی، کارایی ، اثربخشی تولید، رضایت شغلی) را همراه با "شاخص" های مربوطه برای اندازه گیری دقیق تعریف نموده است.

سه پژوهشگر دیگربه نام هایWarriner, Hall and McKelvey (1981:173)  حتی پژوهشگران را تشویق به تدوین و فرموله کردن یک لیست استاندارد از متغیرهای عملیاتی و قابل مشاهده برای توصیف سازمان " می کردند.

و این تاکید بر نظارت دقیق است که منجر به عذر خواهی های مکرر راجع به تئوری سازمانی ، عدم برخورداری از روش شناسی "قوی"، و بنا بر این "عدم ظرفیت برای پیش بینی و کنترل" شده است.

همزمان، این تجلیل از روند مشاهده راه خود را هم در تئوری های سازمان کارامد، و هم در موقعیت دانشمند سازمانی در حوزه فرهنگی وسیع تر باز می کند.

در مورد اول، آرایه ای از تئوری های سازمانی تاکید موکدی بر ضرورت اینکه سازمان از سیستم نظام مند جمع آوری اطلاعات، حقایق یا داده ها به منظور بهینه سازی تصمیم گیری استفاده نماید می گذاشتند.

به عنوان مثال ، تئوری های اولیه تصمیم گیری عقلانی، با تاکید بر واقعیت تجربی همراه بودند.

به عنوان نمونه، Frederick (1963) به ضرورت ارتباط نظریه تصمیم گیری آماری و دیگر راهبردهای تصمیم گیری های ریاضی با ورودی های تجربی اشاره کرد.

تصمیم گیری های عقلانی-چه در سازمان ها و یا خود در علم-  "در درجه اول تابعی از اطلاعات موجود هستند"  (p.215)

تاکید بر نظارت دقیق در درون حرفه، و تثبیت آن در درون تئوری های عملکرد مطلوب سازمانی نیز موجب بهبود تصویر دانشمند سازمانی در درون جامعه و فرهنگ مربوطه است.

اگر تکنیک های مشاهده ای عملکرد اطلاعات ضروری برای سلامت سازمانی را در اختیار بگذارند، و دانشمند سازمانی یک کارشناس در مشاهدات دقیق باشد، در این صورت دوباره این حرف دانشمند است که خریدار بیشتری دارد.

دانشمند بر حسب نوع آموزشی که دریافت کرده است، می تواند یک دستیار ضروری برای سازمانی باشد که آرزوی موفقیت در سر دارد.

 

زبان به عنوان نمایندگی

یک موضوع مدرنیستی سوم هم هست که خطوط علم سازمانی را شکل میدهد.

و به نظر می رسد در مقایسه به داستان عقلانیت فردی و تجربه گرایی سیستماتیک، از اهمیت کمتری برخوردار است.

با این حال ، همچنان که به سمت زمینه فرا مدرنیسم حرکت می کنیم اهمیت حیاتی آن بیشتر نمایان می شود.

تاکید در این مورد بر عملکرد زبان در هر دو عرصه علم و بیشتر در فرهنگ است.

جان لاک John Locke (1825/1959)، نظرگاه روشنگری زبان را دریافته است آنجاد که می گوید: "سخنان ما نشانه هایی از مفاهیم درونی ما است."

کلمات به مثابه "علائم ایده های درون (فرد) هستند و ایده ها توسط آن ها به دیگران شناسانده می شوند و موجب انتقال افکار از ذهن یک انسان (نقل به مضمون) به دیگری می شوند." (p.106)

و این نظرگاه از زبان است ، به عنوان بیان بیرونی ذهنیت درون، که از سراسر قرون گذشته و در حال حاضر علوم سازمانی را در قالب مدرنیسم تحت تاثیر قرار می دهد.

در ابتدا، ما به عنوان دانشمند، زبان را یک ابزار اصلی تلقی می کنیم که توسط آن همکاران و جامعه مان را از نتایج حاصل از مشاهدات و افکارمان مطلع می کنیم.

در حقیقت، ما از زبان برای گزارش ماهیت جهان تا آنجا که می توانیم ویژگی های آن را  از طریق مشاهده تعیین کنیم استفاده می کنیم. کلمات ، در واقع، حامل "حقیقت" و یا "دانش" اند - چه در مجلات ، چه در کتاب، و چه در گفتگوهای روزمره.

این باور به ظرفیت زبان در نشان دادن واقعیت ، هنگامی که با اعتقاد به عقل و مشاهده همراه میشود، صحنه را برای درک مدرنیستی از ساختار سازمانی و ارتباطات فراهم می کند.

سازمان موثر باید سازمانی باشد که در آن گروه های تخصصی مختلف داده های مربوط به نقش های خاص خود را تولید کنند (مثل بازاریابی ، عملیات ، منابع انسانی) ، نتایج این تلاش ها ، به سوی قلمروهای دیگر تصمیم گیری کانالیزه شود ، و از همه مهمتر، مدیران اجرایی بالاتر مطلع شوند تا بتوانند تصمیمات عقلانی هماهنگ با این تلاشهای گوناگون اتخاذ کنند.

در واقع، تاکید بر عقلانیت، تجربه گرایی، و زبان به عنوان نماینده به نفع بخش های قوی نیروی کار (تخصص) و سلسله مراتب تمام می شود (برای مثال نگاه کنید به آثار اولیه (Rushing, 1967; de Grazia, 1960; Thomson, 1961; and Rosengren, 1967

روایت پیشرفت های کاملا مرتبط با مفروضات قبلی (پیشرفت سیستماتیک) یکی دیگراز باورهای نهایی مدرنیستی است.

اگر عقل و مشاهده با هماهنگی کار کنند، ماهیت جهان عینی از طریق زبان شناخته شده ، و دیگران می توانند دوباره امتحان کرده و تفکرات بیشتری را به این پیشنهادات اضافه کنند ؛ یافته های این ارزیابی دوباره برای بررسی در دسترس دیگران قرار می گیرد، و الی آخر ؛ و سرانجام، نتیجه اجتناب ناپذیر گاهی به سوی حقیقت عینی خواهد بود.

دانشمندان به طور فزاینده ای دانش پیچیده در مورد ماهیت جهان کسب می کنند، به تدریج توانایی پیش بینی های دقیق تری را بدست می آورند، و در نهایت قادر به ایجاد جوامع آرمانی خواهند بود.

این فرض از پیشرفت نیز یک باور متشکل کننده در درون علم مدرنیست سازمانی است.

در سال های شکل گیری علم ،Rollin Simonds (1959)   عقاید خود راجع به روایت پیش روی تدریجی در مجله آکادمی مدیریت چنین بیان داشته است :

همینطور که علم مدیریت بازرگانی توسعه پیدا می کند... به جای تاکید بر روابط علت و معلولی ، تاکید بیشتر و بیشتری بر بیان و همینطور تامین امنیت داده های تجربی در جهت اثبات یا رد این اظهارات وجود خواهد داشت.

سپس نتایج حاصل از یک تحقیق ممکن است با نتایج یکی دیگر یکپارچه شود تا اینکه شواهد بسیار قابل توجهی در حمایت از یک مجموعه از اصول علمی انباشته شود. (ص .(136

سی سال بعد،Cheal (1990)  مدرنیته را به عنوان پروژه ای که در آن هدف پیشرفت، از طریق " تحول مدیریت شده "نهادهای اجتماعی به دست می آید توصیف کرد.

بنابر این سازمان صنعتی یک منبع عمده ی وحدت بشریت و پیشرفت است.

از زبان Bell (1974)، جامعه مدرن (پسا صنعتی)  حول دانش برای مقاصد کنترل اجتماعی و هدایت نوآوری و تغییر سازمان داده می شود...

"( p.20).

همین دیدگاه در باره پیشرفت علمی در نظریه های کارکرد سازمانی نیز پیش بینی شده است.

فقط از طریق اتخاذ تحقیق مداوم است که سازمان ممکن است کامیاب شود. با استفاده مداوم از عقل و مشاهده تجربی، افزایش های پی در پی وثابتی در ظرفیت های سازمان برای کنترل و نوآوری مثبت وجود خواهد داشت.

 

چرخش پست مدرن

سهم بزرگی از عمل و تئوری معاصر در علم سازمانی هنوز هم، در یک چارچوب مدرنیستی هدایت می شود.

که بیشتر آنها به یک یا چند یک از مفروضات مدرنیسم وفا دارند.

با این حال، در سراسر بسیاری از شاخه های علوم و علوم انسانی – که در واقع، برخی می گویند در سراسر جامعه و فرهنگ به طور کلی - حساسیت جدیدی نیز به آرامی پدید آمده است.

در داخل آکادمی این حساسیت عمدتا انتقادی است ، و به طور سیستماتیک جسم مفروضات مدرنیته و شیوه های آن را از یکدیگرجدا می کند.

نقدهایی این چنین نه تنها منطق مدرنیست را معدوم می کنند، بلکه نتایج اخلاقی و سیاسی تعهدات مدرنیسم را زیر سوال می برند.

با این وجود، در حالی که نقد فراگیر و مبارزه جویانه است، اما هنوز ترمیمی و اعاده کننده نشده است.

این نقد ضمن گسلش سنت های موجود، آینده مورد بحث را رها کرده است.  حال چگونه پیش برویم؟

سوالی که به صورت نحس ومشئومی در هر دو طرف لنگر انداخته و تردید بر انگیخته است.

با این حال، در نظر ما، در داخل فرم های خاصی از نقد، منطق های ضمنی با پتانسیل بزرگ نهفته شده است.

نقد گری نیز، از یک پایه مفروض مسلم به پیش میرود، و همینطورکه متهم(implicature)  تحت کاوش قرار دارد، یک چشم انداز از گزینه های دیگر آشکار می شود.  از لحاظ پتانسیل مثبت، ما احساس می کنیم که نویدبخش ترین اشکال نقد از لحاظ ویژگی ساختارگرای اجتماعی هستند.

در ادامه، ما به ترسیم ماهیت نقد و زمینه های دید ساختارگرا از علم سازمانی می پردازیم.

 

گذار از عقلانیت فردی به عقلانیت جمعی

در حالی که ایمان به عقلانیت فردی در جایی به سمت مرکز جهان بینی مدرنیست قرار دارد، صدای های پست مدرن از موضع تردید به آن می نگرند.

مفهوم عقلانیت فردی در حالت افراطی اش، در دلالت هم از لحاظ مفهومی ناقص و هم ظالمانه است.

مشکلات مفهومی آن به وضوح در مورد جنبش های ادبی و کلامی نشان داده شده است.

از جوانب اصلی، این جنبش ها با این فرض مدرنیستی که پردازش منطقی "در پشت سر فرد" قرار دارد و یا رفتار "ظاهری"  او را هدایت می کند مخالفت می کنند.

پایگاه نقد در این مورد زبان است، که برای مدرنیست به مثابه شفاف ترین بیان عقلانیت فردی است.

همانطور که سمیولوژیست ها ، ساختار شکن های ادبی و علمای علم بدیع می گویند ، زبان سیستمی درون خود است، سیستمی از دال ها (دلالت کننده ها) که هم در قبل و هم بعد از فرد به زندگی خود ادامه می دهد.

بنابراین برای اینکه کسی در باره آن به عنوان یک عامل منطقی صحبت کند ، ابتدا باید درسیستمی که از قبل متشکل شده شرکت کند؛ که عبارت است از قرض گرفتن از اصطلاحات موجود، مناسب سازی فرم های گفتگو (و اعمال مربوطه) که هر یک از قبل جایگاه مشخصی دارند.

یا اگر بخواهیم عام تر بیان کنیم ، عمل به "عقلانیت" انجام یک عمل مبهم و درونی "تفکر" نیست ، بلکه شرکت در شکلی از حیات فرهنگی واجتماعی است.

بنابر این آنسان که علامی بدیع افزوده اند، تحریک عقلانی پیروزی یک شکل برتر از منطق بر یکی از یکی از اشکال ضعیف تر آن نیست، بلکه حاصل اعمال نمودن مهارت های خاص کلامی و دستگاه های لفظی می باشد.

در واقع، دلیل کمی وجود دارد تا باور کنیم که یک فرایند به طور خاص منطقی (لوگوس) در جوف آنچه ما می گوییم تا یک استدلال گرعقلانی به نظر برسیم وجود دارد؛ استدلال عقلانی "قواعد بازی" خود را دارد ، قواعدی که در بطن یک سنت فرهنگی خاص مطلوب پذیرفتنی هستند.

برای بسیاری از محققان ، مفاهیم ضمنی این مباحث نشان دهنده حضورنیروهای گسترده و سرکوب گر در درون فرهنگ است -- که با ادعای عقلانیت متعالی یا فرهنگ آزاد ،هم از صدا وهم از قدرت به نفع خود سوء استفاده می کنند.

نقد این این دیدگاه مدرنیستی از عقلانیت فردی به شدید ترین وجه در نقد فمینیستی منتقدین فمینیست و چند فرهنگی بیان شده است.

همانطور که منتقدان گمان می برند، سلسله مراتب عقلانیت در فرهنگ وجود دارد : بعضی از افراد به استناد مدارک تحصیلی، پیش زمینه های فرهنگی ودیگر شاخص هایی اینچنینی، عقلانی تر (هوشمند ، بینش مند) نسبت به دیگران و در نتیجه بیشتر شایسته رهبری ، موقعیت ، و ثروت تلقی می شوند.

جالب توجه است ، آنان که این مواضع را اشغال می کنند ، به طور سازمان یافته از بخش بسیار کوچکی از جمعیت بیرون کشیده می شوند.

در واقع ، در حالی که استدلال های روشنگری درکنار زدن قدرت توتالیتر تاج و تخت و عبور موفق بوده اند، اما استدلال شده است که اکنون خود به ساختارهای جدیدی از قدرت و سلطه منجر شده اند.

و اگر عمل به عقلانیت ، بعد از همه اینها، عملی است که در زبان انجام می شود ؛ و اگر شرح و توضیحات قانع کننده و طبق اصول علم کلام شکل یافته اند ، در این صورت چه چیزی برای توجیه برتری یک شکل از عقلانیت بر دیگری وجود دارد ؟

و آیا چنین توجیهاتی ، در صورت ارائه ، اغواء لفظی دیگری از نوع علم بدیع نیست؟

با این حال ، صدای پسامدرن ما را قادر می سازد تا فراتر از نقد حرکت کنیم.

زیرا زمانی که این ایده های مختلف به مباحث در حال ظهور در تاریخ علم و جامعه شناسی دانش ارتباط پیدا می کنند ارتباط پیدا می کنند ، دیدگاه جایگزینی از عقلانیت انسان پدیدار می شود.

مجددا سیستم زبان را در نظر بگیرید. زبان ذاتا محصول جانبی تبادل میان انسان هاست.

به گفته ویتگنشتاین (following Wittgenstein, 1963)،هیچ "زبان خصوصی" نمی تواند وجود داشته باشد .

تولید یک سیستم نمادی برای خود از میان بسیار نمادهای موجود ، در اصل نوعی ابتلا به توهم است.

بنابر این زبان زنده ، وابسته به همکاری جمعی -- "عمل" مشترک  دو یا چند نفر است(Shotter’s, 1984).

ایچاد معنا یک دستاورد جمعی است.

حال اگر منطقی بودن اساسا یک دستاورد در زبان است (و یا اعمال منطبق بر یک زبان مفروض) ، همان طور که قبلا گفته شد، پس عقلانیت ذاتا یک شکل از مشارکت جمعی است.

صحبت کردن عقلانی به معنای صحبت کردن بر طبق مفاهیم قراردادی یک فرهنگ است.

بنابراین موجودیت عقلانی یک موجودیت فردی نیست ، بلکه بک عمل هماهنگ فرهنگی است.

گذر از روش تجربی به ساخت اجتماعی

در مدرنیسم ، روش های مشاهده اهمیت فراوانی داشتند.

اعتقاد بر این بود که هر چه تکنیک های  mensurational و آماری پیچیده تر باشند ، شناخت علمی پدیده مورد بحث قابل اطمینان تر و دقیقتر است.

مسیر دستیابی به حقیقت ، باید با روش های تجربی سختگیرانه هموار شود.

از نظر پست مدرن ، روش شناسی خود نیاز به شرح و تفسیر داده ها را ایجاب نمی کند؛ یافته ها بطور اجتناب ناپذیری بین تئوری های رقیب حکمرانی نمی کنند.

این بدان خاطر است که پدیده ها خود بار نظری دارند ، همانطور که روش های مورد استفاده در توضیح آنها اینطورند.

تنها در صورت وفاداری نسبت به یک دیدگاه نظری (یا فرم زبانی) مفروض، امکان پژوهش و انتخاب روش وجود دارد.

بنابر این انتخاب از پیش نظریه ها تا حد زیادی نتایج تحقیق را تعیین  میکند – یعنی آنچه که می توان در نتیجه گیری یک تحقیق گفت.

برای روشن تر شدن بحث ، اگر دانشمند سازمانی متعهد است که فرد را به عنوان یک تصمیم گیرنده منطقی بنگرد، بنا براین قابل فهم است که پژوهش خود در زمینه فن آوری هوشمند پردازش اطلاعات را بر مبنای تمایز میان استراتژی های اکتشافی و نشان دادن تجربی شرایطی که تحت آن استراتژی های متفاوت مطلوب اند طرحریزی کند.

در مقابل ، اگر نظریه پرداز نسبت به یک دیدگاه روانکاوی متعهد  باشد و زندگی سازمانی به صورت موجودیتی که با پویایی شناسی (ضمیر) ناخودآگاه هدایت می شود بنگرد، در این حالت مسائل مربوط به اقتدارگرایی نمادین و تمایلات ناخودآگاه ممکن است تبدیل شدن به واقعیت های تحقیقاتی وی شوند.

دستگاه های مورد استفاده در تحقیقات ممکن است به عنوان روش های پژوهشی مورد علاقه عمل می کنند.

در نظرگاه اول پژوهش ها ممکن است هرگز "آرزو سرکوب شده ای" را آشکار نکنند و در نظرگاه دومی هرگز "اکتشاف شناختی" کشف نشود.

از نظر پیروان هر یک از دونظرگاه ، روش های طرف مقابل به همین ترتیب ممکن است ظاهرا منطقی ودرست ولی واقعا فریبنده به نظر برسند.

بنا بر این در صحبت راجع به "سیستم سازمانی "،" سبک رهبری "یا" اثر علی " باید به طور انتخابی از مخزن عظیم روایات (یا

نوشته هایی) که یک سنت فرهنگی خاص را تشکیل می دهند استفاده کنیم.

مباحث جاری فعلی به طور کامل در آثار محققان ساختارگرای اجتماعی توسعه یافته اند؛ نوشته هایی که عبارتند از تلاش برای زنده کردن فرایندهای اجتماعی - فرهنگی که همچون عامل تولید "تصاویر" مختلف از واقعیت – اعم از علمی یا روزمره - عمل می کنند.پیشنهادات ساختارگراهای اجتماعی هم اکنون در حال ظهور در سراسر طیف کامل آکادمیک - از جمله علم سازمانی- است. اینگونه آثار  رهائی بخش و در عین حال تفسیری هستند.

ساختارگراهای اجتماعی در عملکرد رهائی بخش خود ،  جنبه های مختلف جهان مفروض – مثلا وجود یک "جنگ سرد" و یا "مسابقه فضایی ، تمایز جنسیتی ، وجود بیماری روانی و یا اعتیاد – را برگزیده و می کوشند ویژگی های اجتماع ساخته آنها را نشان دهند.

به گفته Bateson آنها تلاش می کنند نشان دهند  که "نقشه همان قلمرو تحت حاکمیت نیست" و در نتیجه ما را از چنگال مفاهیم سنتی رها کنند؛ آنها فرمول جدید را جهت جایگزینی پشنهاد می کنند که عبارت است از ایجاد واقعیت های جدید و متفاوت.

اینگونه آثار در نقش تفسیری خود ، می کوشند فرآیندهایی که طی آنها عقلانیت ها و واقعیات مختلف خلق می شوند را روشن سازند.

آنها حساسیت ما را برای مشارکت در تشکیل جهانمان برمی انگیزند و بنابر این بر توانایی ما برای تغییر سازمان یافته جمعی  در فهم و عمل برمی انگیزند.

 

زبان و عمل اجتماعی

از آنجا که زبان ، از نظر پسامدرن ، فرزند فرایند فرهنگی است ، بر این عقیده است که توضیحاتی که هر فرد از جهان برای خود دارد شبیه سازی بیرونی تصاویر یک آینه درونی - یعنی ، گزارش های از "مشاهدات" و یا "ادراکات" شخصی- نیست.

در سطح علمی ، باید گفت که آنچه ما در مجلات و کتاب ها گزارش میکنیم همچون آینه یا نقشه ای نیست که به طریقی به مشاهدات ما از آنچه وجود دارد مربوط باشد.

با این حال ، اگر از دیدگاه مدرنیستی درباره زبان به عنوان یک دستگاه بازنمودی است اجتناب شود، به چه شیوه ای می توان آن را جایگزین نمود؟

در آثار آخر ویتگنشتاین است - که اغلب همراه با نیچه ، به عنوان پیشرو قابل توجه پست مدرنیسم محسوب می شود- که پاسخ اصلی یافت می شود.

همانطور که ویتگنشتاین Wittgenstein (1963)  پیشنهاد کرده ، زبان دستاوردهای معنایی خود را نه از محتوای روانی یا ذهنی آن ،بلکه از استفاده از آن در عمل ("بازی های زبانی") می گیرد.

و یا ، مجددا با تاکید بر جایگاه قابل توجه انسان در نوشته های پست مدرن ، زبان معنی خود را در طی فرم های سازمان یافته تعامل بدست می اورد.

 

 

 

مترجم: رضا توکلی (دانشجوی دکتری مدیریت فناوری اطلاعات دانشگاه علامه طباطبائی)

 

منبع انتشار اصل مقاله:

 

Kenneth J. Gergen & Tojo Joseph (1996), Organizational science in a postmodern contex, Journal of Applied Science: 356-378 .

تهیه و تنظیم: پایگاه مقالات علمی مدیریت  www.SYSTEM.parsiblog.com



موضوع مطلب : مقالات مدیریتی
موضوعات
RSS Feed
جزوات کنکور کارشناسي ارشد مديريت